تبليغاتX
از نیستان تا مرا ببریده اند...
 

رييس جمهور احمدی نژاد هر جا میره دعای فرج ميخونه و يکی از اصليترين رسالتاش رو آماده کردن حکومت برای منجی آخرالزمان ميدونه.در محافلی که مسأله امريکا رو مد نظر دارن ميگن يکی از تئوری های نومحافظه کاران کاخ سفید مستقر شدن قوم يهود در ارض موعود جهت بازگشت حضرت مسيح.يهودی ها هم که عقايده نيل تا فراتشون دنيا رو تو قرن گذشته به چالش های مختلف کشوند.داستانه غلبه ليبرال دمکارسي فوکوياما هم جای خودشو داره.انقلاب هاي به هم پيوسته پرولتاريا که پيشبيني مارکس بود نيز هم.

خلاصه همه يه جور در مورده آينده دنيا پيشبينی ميکنن

هميشه حتی وقتي که سعی کردم پيشزمينه هاي فکريم به حداقل برسونم هم وقتی به تاريخ نگاه ميکردم برام شبيه به يه موجود هوشمند ميمونه که داره به يک سمت حرکت ميکنه فقط انقدر بزرگ که من انسان 4 بعدی نميتونم به همه بعدهاش پی ببرم تا بفهمم کجا ميره.جهت اين موجود رو حکمرانان تعيين ميکنن يا انديشمندن يا توده مردم يا چيزه ديگه رو چون کوچولو هستم واقعاً نميدونم.ولی ميتونم بگم که چيزی به تنهايي تأثير گذار نيست .

همه اوناييکه در مورد غايت تاريخ پيشبينی کردن حتماً از اين موضوع صحبت ميکنن که توده مردم با توجه به تجربه های تاريخی که کسب شده به درکی از واقعيت ها(حقيقت شايد) ميرسن که باعث به وجود آوردن و يا پايداری و ماندگاري اون وضع مطلوب میشن.حالا يه سؤال مياد وسط که اين تجربه های تاريخی از چه جنسی هستن؟ ايا فقط يک سری تجربه هايي هستن که حکمرانان و يا اگه ايده عال تر بگيم دسته يي از نخبگان در متنش قرار دارن و علّت به وجود امدنش هستن.(اينو با توجه به سمت و حرکت حکومت خودمون گفتم مگرنه چيزه ديگم ميشه گفت) جواب به نظر من کاملاً منفی هستش.

يکی از مهمترين مولفه های اين تجربه های تاريخی تحولات فرهنگی هستن که خودش مولود تحولات انديشه هستش.حالا يه سؤال مهم که بخاطرش اين مطلبو نگاردم تو ذهن مياد که حرکت اين مدعيان  مهدي موعود در کشورمون که اساس حکومتشون رو این موضوع قرار دادن واقعاً در مورد چگونگي اين موضوع درک درستی دارن؟

با بقيه پيشبينی ها کاری ندارم ولی ميخوام  عملکرد این دسته ازمعتقدان به منجی رو مورد چند سئوال قرار بدم.

نميدونم چرا هر وقت از آخرالزمان ميشه اینان حرف از يک تجربه تلخ انسانی مثل جنگ ميکنند که منجر به ظهور منجی ميشه.واقعاً آيا جنگ و اشوب داراي چه مولفه ها يي از تجربه تاریخی برای ظهور منجی هستش که بر اساسش بر طبلش ميکوبند؟

از طرفی اینان چقدر به رشد و تجربه فکری انسانها می انديشن که همه راه های تفکر و تغيير فکری رو در جامعشون ناصواب ميدونن؟

محمد

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 ...؟
تو یک هفته دو تا از هم کلاسی هام فوت کردند هر کس یک جوری می خواست مرگو تفسیر کنه آخرش هم همه به بن بست رسیدند ولی یکی اش بی شرمانه واقعیت داشت:" زندگی جدولی است که جایزه ی پر کردن خانه های آن مرگ است."

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 نبوی

 

منظورم اهانت نیست، اصلا کلمه رذل برای من متاسفانه به دلایل بسیاری معنی اهانت آمیز خودش را از دست داده است. منظورم کوچک و حقیر و پست و فرومایه است، پیدا کردم، منظورم از رذل همین فرومایه بود. می دانی! گاهی می شود که چنان تحت فشار قرار می گیری، چنان از زمین و آسمان برایت می بارد، چنان گروه فراریان بی مهابا در گریز از بی رحمی مهاجمان وحشی، تو را که افتاده ای لگد می کوبند و لگد می کوبند و لگد می کوبند که له می شوی، خودت را جمع می کنی، گوشه ای می نشینی، با وحشت به همه نگاه می کنی، نفس نفس می زنی و حتی یک سایه هم می تواند درد را بدواند زیر پوستت.
تصاویر لگدکوب شدن کسانی که به نام اراذل( دقیقا جمع رذل) خوانده می شوند، نگاه کردم، خون های خشک شده توی صورت، رنگ های پریده، چشم های ترسیده، گونه ای که با پوتینی چسبیده به خاک، همه اینها وحشتی است که آدم ها را رذل می کند. می ترساند. بی رحم می کند. توی خانه می نشاند و یک مشت وحشی را به جان ملت می اندازد تا باز هم روی بدن افتادگان و له شدگان راه بروند. می گوید: چرا از اینها دفاع می کنی؟ اینها جزو اراذل اند، چنان می گویند، گوئی که همه چیز طبیعی است، انگار پلیس همه دنیا چنین برخوردی می کند و این حجم از خشونت همه جا جاری است. و چنان می گویند انگار با فیلسوف و پزشک و مهندس و استاد دانشگاه و درویش و روحانی و هنرمند و نویسنده چنین رذالتی نمی کنند.

می خوانی که توی زندان مجید توکلی دانشجو را ماموران حفظ امنیت چنان زده اند که زبانش تکلم نمی کند، می خوانی در زندان همدان به دختر جوان پزشکی ماموران اجرای عدالت تجاوز کرده اند و او را کشته اند، می خوانی و می شنوی که به دختر مسلمان چادری که طرفدار حقوق زنان است، نویسنده روزنامه ای دیگر اتهام می زند که عضو یک گروه کمونیست است و آرزوی مجازاتش را می کند. آقای منتقد برتر که جایزه اش را از دست رئیس جمهور طرفدار آزادی مطبوعات در آمریکا گرفته، در یک مقاله هزار کلمه ای به ۱۵ نفر آدم اتهام جاسوسی و وطن فروشی می زند. وحشتناک است، رذالت از در و دیوار می بارد. می بینی و می شنوی و می خوانی که درویشان را می زنند، حسینیه شان را می بندند، و لابد خدای را هم در پستوی خانه نهان باید کرد…

نمی دانم چرا این خدا دست از سرم برنمی دارد، هرچه از دستش فرار می کنم، باز هم ولم نمی کند، هی می گویم ببین به اسم تو چه می کنند؟ باز هم می آید و باز هم خودش را لوس می کند، مرتضی مطهری در مورد امام حسین توصیفی دارد که این توصیف مهم است، می گوید چیزی که حسین از آن دفاع کرد، شرافت بود. شرافت به معنی بزرگی نیست، به معنی بزرگواری است.

می دانی! چیزی که دارد له می شود بزرگواری آدمهاست. آدمهایی که جلوی چشم شان می بینند که مظلومی کشته شده و به قول مهاجرانی خواب شان هم آشفته نمی شود، آدمهایی که جلوی چشم شان می بینند کسی را بر دار آونگ می کنند و فقط راه شان را کج می کنند و می روند، دانشجویی که یک نظامی به زور در دانشگاهش سخنرانی می کند و او چاره ای جز سر خم کردن و سر خم کردن و سر خم کردن ندارد. روح آدمها را به لجن می کشند، آدمها را در سختی زندگی به کثافت تبدیل می کنند و بعد، تویی که خوب بودی، تویی که روح زیبایی داشتی، تویی که آزادی پرچم خانه ات بود، تویی که میهن ات را دوست داشتی، یا در سکوت، شاهد فرو رفتن خودت در لجن می شوی، یا وقتی کم کم به آن عادت کنی، حتی ممکن است که به آن افتخار هم بکنی. افتخار کن! می توانی بگویی دولت ایران از نظر تولید لجن به بالاترین حد جهانی دست یافت. افتخار کن! هنوز گردنت بیرون لجن است، می توانی در مورد خودت حرف بزنی. افتخار کن! ما اورانیوم را غنی می کنیم و روح و شخصیت آدمها را نابود می کنیم، شرافت انسانی را به لجن می کشیم، افتخار کن.

نوشته کیهان در مورد درخشان دیروز آشفته ام کرد، فکر نمی کردم آدم تا اینجا به لجن کشیده شود. امروز دیدم که خودش هم نامه ای برای کیهان نوشته است و از دولت خواسته است تعداد مجریان را زیاد کنند که مردم توی صف معطل نشوند. اگر روزی به من می گفتند هرگز فکر می کنی که فلانی تا این حد به ویرانی کشیده شود، اصلا برایم قابل تصور نبود. آدم بیش از آن که دچار نفرت بشود، به شرایطی فکر می کند که آدمها را به لجن می کشد، به خودت که می آیی می بینی آرام آرام به این بوی کثافت عادت کردی و بعد بتدریج که عادت کردی دوستش داری. در لجن غرق می شوی، تمام قد!

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 بودا

 

.

اگر همه جا دیگران بتوانند به شما کمک کنند، در اسارتی که نسبت به آینده و گذشته خود دارید، هیچ کسی نمی تواند به شما کمک کند.

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 و ندانستن

 

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
 پرسنده : من شنیدستم
 تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
 چیست ؟
 وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

 

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 سایه
و من عاشق لحظاتی هستم که در خیابانی تاریک در زیر نور چراغ به دنبال سایه خویش می دوم...

 

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 تنها
همه شوق بودیم و فریاد

                            هم صدا بر می آشفتیم و می خواستیم...

و به جان آوازش می دادیم

                          خانه اش کوچک بود

                         مأمنی می خواست تا شنیده شود...

دریغا،قدر عظمت ندانستیم

....

                       لیک ، رد پایش را نتوان نابود کرد

آتش وجودش بی وقفه  شعله می کشد ...

حتی اگر ، خاموش باشند..

حتی اگر ...

نسیم

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 
چه سود اگر آدمی جهانی را ببرد اما خود را ببازد...
|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
 
فک کنم جدی جدی باید یه فکری به حال مرگ کرد:http://www.memarian.info/?id=1396620881
|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در جمعه چهارم اسفند 1385  |
 
تا کنون به مرگ اندیشیده اید؟ -یک اتفاق جبران ناپذیر؟ -یک روند تکاملی؟ -یک پایان؟ -یک آغاز؟ و شاید... آنچه هنگام اندیشیدن به مرگ آرامشی وصف ناپذیر در درونم می پرورد این کلام مولاناست: بمیرید بمیری در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 
ز خاک من اگر گندم برآید

ازآن گر نان پزی مستی فزاید

 خداوندگار عشق و دین آن را بر انسان فرض قرار داده است که معطوف بر توانایی ذات آدمیست.

آنچنان است که از او طلب یقین ننموده و حتی دایره معصیت ورزی آدمی فروتر از رحمت ایزدی است.

صرف روی آوردن به بارگاه ملکوتی اش چنان مطلوب است که حتی امورات به ظاهر دون از جانب بشر را نیکو برشمرده نظیر حکایت موسی و شبان.

بهتر است حکایت روزمرگیمان را برای خود بازخوانی کنیم.آنجاست که در می یابیم ژرفای این کلام را:ان الانسان لفی خسر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385  |
 

                                               مروری بر کتاب لویاتان

 

تصویر اول کتاب لویاتان توماس هابز یکی از معدود بازنمایی های تصویری به یاد ماندنی از اندیشه های فلسفی است:انسانی غول پیکر ، که بدن او از هزاران انسان کوچکتر تشکیل شده ، و یک سر و گردن از شهر نیک سامانی که مادون او قرار دارد بالاتر ایستاده است .سر مناره کلیسا در مقابل این انسان عظیم الجثه جلوه حقیری دارد انسانی که تاجی بر سر شمشیری در یک دست و عصای سلطنت در دست دیگر دارد . این همان لویاتان غول پیکر است همان که هابز او را خدای فانی توصیف می کند .لویاتان که در عهد عتیق به هیئت هیولایی دریایی ظاهر می شود ،تمثال هابز در توصیف حاکم مطلق قدرتمند است، حاکمی که نماینده مردم است و به اعتباری تجسم آن هاست انبوه خلق که در هیئت غولی ساختگی یکپارجه شده اند.

هابز به جای آن که جوامع موجود را به وصف بکشد جامعه را به بنیادی ترین عناصر آن تجزیه می کند افرادی که برای بقای خویش در جهانی که منبع محدودی دارد با یکدیگر نزاع می کنند.او از خواننده می خواهد که اوضاع و احوال زندگی در وضعی طبیعی را در نظر خود مجسم کند اوضاع و احالی که اگر صیانت و امنیت حاصل از حکومت بر داشته می شد خود را در آن می دیدیم .در این جهان پندارین درست وغلطی در کار نیست زیرا قوانینی وجود ندارد ، و نیروی غالبی نیست که آن ها را تکلیف کند .نیز مالکیت و دارایی در کار نسیت.همگان در خصوص آنجه می توانند به دست آورند و دو دستی به آن بیاویزند ذی خق اند.به زعم هابز اخلاقیات و عدالت آفریده جوامع هستند .ارزش های مطلقی وجود ندارند که به استقلال از جوامع اعتبار داشته باشد .درست ،غلط ، عدالت و بی عدالتی صبغه ای ازلی و ابدی در جهان ندارند بلکه ارزش هایی هستند که قوای حاکم در جامعه تعیین کننده آن هاست .بدین قرار در وضع طبیعی هیچ قسم اخلاقیاتی در کار نیست.

گزارش هابز در خصوص وضع طبیعی را تجربه ای می دانند که مراد از آن نشان دادن حدود و ثغور التزام سیاسی است.اگر وضع طبیعی را دلکش ندانید ، دلیلی بسیار خوب در دست دارید برای این که دست به هر کاری بزنید که  به منظور اجتناب از منتهی شدن اوضاع و احوال به وضع طبیعی لازم است.

از آن جایی که حافظ قانون یا قانون گذاری قدرتمند وجود ندارد تشریک مساعی میان افراد مقدور نیست.بدون وجود چنین قدرتی هیچ کس لزومی نمیبیند که به وعده های خود جامه عمل بپوشاند. زیرا همواره به صرفه اوست که وقتی که وقتی خلف وعده را مناسب حال خود می بیند به این کار دست برد.اگر فرض را بر این بگذاریم که شما میلی شدید به بقا دارید شکستن میثاق هایتان به هنگامی که در وضع طبیعی این کار مناسب حال شما ست چیزی جز حزم و احتیاط نیست .اگر به آنچه نیاز دارید چنگ نیندازید آن هم وقتی که می توانید از مکافات این کار در امان بمانید در معرض این خطر قرار می گیرید که کسی دیگر مختصر چیزی را که هم شما دارید غصب کند.در این اوضاع و احوال ،اوضاع  و احوالی که رقابت آشکار برای کسب منابع ناچیز لازم برای بقا صفت بارز آن است عقل حکم می کند علیه هر کسی که تصور مکنید ممکن است تهدیدی برای امنیت شما باشد دست به حمله های پیشگیرانه بزنید .موثر ترین راهبرد برای بقا همین است .هابز می گوید حتی اگر هیچ نزاعی در جریان نباشد باز هم وضع ،وضع جنگ است ، زیرا پیوسته تهدید در گرفتن خشونت وجود دارد.

نایجل واربرتون

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385  |
 حکایت ما به روایت ما
دوست عزیزم نسیم من هم با آنچه گفتی موافقم.

شاید همه این دلایل توجیهی باشد برای نپرداختن به معضلات بزرگتر.

اهداف بسیار متعالی هم از نظر من سایه هایی هستند که باید از ورای آنها به زندگی نگریست...به خود خود زندگی...و به انسانیت...و به آرزوهای کوچک و بزرگش که همان سایه های حقیقت او هستند...و واقعیت گاه تلخ است اما نه حقیقت...ومقتضای ذات آدمی پرداختن به حقیقت است.

اینبار مثل هربار به حمد خداوند متعال می خواهیم پوینده راهی باشیم که هدف صرفا توجیه گر ابزارمان نباشد...و خرده گیری دوستان را به دیده منت نهیم. 

 

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در سه شنبه سوم بهمن 1385  |
 
آفتاب: نتایج یک نظرسنجی اینترنتی که توسط پایگاه خبری «آفتاب» در طول دو ماه انجام شده نشان می‌دهد که از دیدگاه کاربران ایرانی اینترنت، میزان آرای محمود احمدی‌نژاد در مقایسه با خرداد 84 شدیداً و به میزان قابل تاملی کاهش یافته است. در این نظرسنجی تا ساعت 14 روز شنبه 16 دیماه، بیش از 43000 ایرانی (43394 نفر) شرکت کرده‌اند که در میان نظرسنجی‌های اینترنتی، رویدادی منحصر به فرد محسوب می‌شود.
|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در جمعه بیست و نهم دی 1385  |
 
صراتهای مستقیم گردشی است در قاره فراخ "کثرت گرایی دینی"و کثرت گرایی دینی نظریه ای است معرفت شناسانه در باب حق بودن ادیان و محق بودن دینداران و بر آن است که کثرتی که در عالم دین ورزی پدید آمده است و علی الظاهر نا زدودنی و نارفتنی است حادثه ای است طبیعی که از حق بودن کثیری از ادیان و محق بودن کثیری از دینداران پرده برمی دارد و مقتضای دستگاه ادراکی آدمیان و ساختار چندپهلوی آدمیت است و با هدایتگری خداوند و سعادت جویی و نیک بختی آدمیان ملائمت دارد.

                                                                              دکتر عبدالکریم سروش

|+| نوشته شده توسط لیلا مریم نسیم در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  |
 
 
بالا